تبلیغات
شعر ایرانی - رحمت خدا
 
شعر ایرانی
شعر، معرفی شاعران، داستان های کوتاه و پندآموز،سخنان بزرگان، دانستنیها...
تبلیغات
درباره وبلاگ


سلام به وبلاگ شعر ایرانی خوش آمدید
اگه کسی مایل به ارسال شعر، داستان کوتاه، و یا هر مطلب پندآموز دیگه ای هست که با نام خودش در وبلاگ درج کنیم به ما از طریق ایمیل یا بخش نظرات یا بخش ارتیاط با مدیر اطلاع بدهد
منتظر دیدگاه ها و نظرات شما هستیم
iranipoem@yahoo.com

تبلیغات
نظرسنجی
امتیاز وبلاگ از دیدگاه شما ؟؟؟








دوشنبه 3 مرداد 1390
رحمت خدا

پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد. از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در

همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد: ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای. پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت:
من تو را کی گفتم ای یار عزیز / کاین کره بگشای و گندم را بریز / آن گره را چون نیارستی گشود/ این گره بگشوندنت دیگر چه بود
پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است. پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود.
تو مبین اندر درختی یا به چاه/ تو مرا بین که منم مفتاح راه ( مولانا)





نوع مطلب : داستان های کوتاه و پندآموز، 
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، داستان کوتاه رحمت خدا،


تبلیغات
    47131299645174229437.gif
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :