تبلیغات
شعر ایرانی - اسباب بازی...
 
شعر ایرانی
شعر، معرفی شاعران، داستان های کوتاه و پندآموز،سخنان بزرگان، دانستنیها...
تبلیغات
درباره وبلاگ


سلام به وبلاگ شعر ایرانی خوش آمدید
اگه کسی مایل به ارسال شعر، داستان کوتاه، و یا هر مطلب پندآموز دیگه ای هست که با نام خودش در وبلاگ درج کنیم به ما از طریق ایمیل یا بخش نظرات یا بخش ارتیاط با مدیر اطلاع بدهد
منتظر دیدگاه ها و نظرات شما هستیم
iranipoem@yahoo.com

تبلیغات
نظرسنجی
امتیاز وبلاگ از دیدگاه شما ؟؟؟








یکشنبه 1 خرداد 1390
اسباب بازی...
داستان ارسالی توسط: مهدی دریاب
(به نام نعمت دهنده انسان)
شب گذشته که با یکی از دوستانم قرار داشتم ، برای حاظر شدن سر قرار حرکت کردم.
مادامی که در خانه بودم ،نمیدانستم که نعمت الهی از آسمان میبارد.اما به محض خارج شدن از خانه ، با دیدن آن برف زیبا لبخندی بر چهره ام نشست. به سمت ایستگاه اتوبوس به راه افتادم .عادتم این است که سفر های درون شهری ام را با اتوبوس انجام میدهم. کمی دیرم شده بود،اما ایستادن زیر آن برف برای آمدن اتوبوس می ارزید.
گویا زمان زیادی بود که اتوبوس نیامده بود. از شلوغی ایستگاه میشد این رافهمید.
درایستگاهی که من ایستاده بودم، جلوی من، در خیابان، چند خانم نسبتا میانسال، که چادر به سر داشتند ایستاده بودند و چشم به مسیر اتوبوس داشتند، ودختری جوان که مانتو کوتاهی به تن داشت وروی آن کاپشنی سبزرنگ پوشیده بود وازگوشه ی مقنعه اش، لختی از موهای قهوه ای اش را بیرون ریخته بود و هراز چندگاهی با تکان سر آن ها را ازچشمان کنار میزد با آنها همراه بود. این دسته از خانم ها کنار تیر چراغ برق ایستاده بودند. کمی آنسوتر دو خانم جوان که چادر به سر داشتند ایستاده بودند وکمی آنطرف تر،یک پیرمرد که کت وشلوار سورمه ای رنگی به تن داشت، یک پیرمرد دیگر که کاپشن کثیف بلندی به تن داشت وکیسه ای دردست ویک مرد میانسال که معلولیت جسمی داشت وشال سبزسیدی اش از همه بیشتر به چشم میخورد، ایستاده بودند.
درکنار من نیز چند مرد که معلوم بود کارمند هستند و خستگی از چشمانشان می بارید، ایستاده بودند. ودرپشت سرم که نور چراغ به آن جا نمیرسید وتاریک بود ،پسرجوانی که هندزفری درگوش داشت ودر حال روشن کردن سیگاری بودایستاده بود که روشنایی کبریتی که زده بود برای روشن کردن سیگارش ،چهره اش را نمایان کردکه با طرح ریش عجیبی آن را تراشیده بود.
به محض رسیدن اتوبوس، سیلی از انسان هایی که خستگی کار روز از چهره شان پیدا بود، به سمت اتوبوس به راه افتادند. من نیز با آن ها همراه شدم وسوار اتوبوس گشتم. اتوبوس ازقبل شلوغ بود و با این جمعیتی که دراین ایستگاه سوار شدند، بسیار شلوغ تر شد. وقتی سوار شدم برای خودم جا باز کردم وبه وسط اتوبوس رفتم. مردی که معلول جسمی، کنار من ایستاده بود وآن مرد کیسه به دست که تیشه هایش از در کیسه نمایان بود سمت دیگر من بود. جوانی که جلوی من روی صندلی نشسته بود، برخاست وجای خودرا به آن سید معلول داد. روی صندلی پشتی سید، مرد میانسالی که معلوم بود خیلی وقت است که به سر وصورتش دست نزده وکاپشنی پاره به تن داشت به همراه دوپسرش که یکی حدود 5سال ودیگری حدود3سال داشت، نشسته بودند وکنار آن ها آن پیرمرد کت و شلواری که در ایستگاه همراه من بود نشسته بود. بچه ها، خیلی پرشور بودند. خیلی سروصدامیکردند وروی شیشه های اتوبوس که ازسرمای بیرون، ازدرون تب کرده بود، با انگشت های کوچکشان شکلک های کودکانه میکشیدند. در مسیر اتوبوس، تلفن همراه سید سه بار صدا کرد. صدایش هم یکی از داستان های دینی به همراه آهنگ آرامی که زیرآن بود، بود. که من بار اول فکرکردم صدای زنگ آن است، اما بعداز بار دوم فهمیدم که صدای پیام کوتاه آن بود. درمیانه های راه مردی که پشت من نشسته بود تلفنش به صدادرآمد وشروع کرد به عربی صحبت کردن.
من حواسم را بردم به صندلی پشت سید که پسرها درحال بازی وسروصدابودند وپدرشان با چهره ای مملوء ازفکروغم به بیرون نگاه میکرد وپیرمرد ازسروصدای پسرها به ستوه آمده بود که این به خوبی از چهره اش نمایان بود.هنگامی که اتوبوس پشت چراغ قرمز ایستاد، باتعجب دیدم که پسرها خیلی سریع شکل هایی را که روی شیشه کشیده بودند راپاک کردند وسه تایی به تماشای یک نقطه بودند دوپسر با حسرت فراوان وپدر با غم فراوان. برایم عجیب بود که آن همه سروصدا وشورو شیطنت چگونه ناگهان فروکش کرد؟ بیرون پنجره را از همان جایی که پسر ها بخارش را تمیز کرده بودند، دید زدم.لحظه ای حس کردم که موهای بدنم سیخ شده است.درامتداد نگاه آن سه یک فروشگاه اسباب بازی بود.
لحظه ای بافکر های تودرتو ودرهم داشتم به پدر آنها نگاه میکردم که تلنگر حرکت اتوبوس من را به خودم آورد.من باید در ایستگاه پس از چهارراه پیاده میشدم که دوستم را منتظر نگذارم پیاده شدم. اما فکر آن پسرها ازذهنم بیرون نرفت. وقتی داشتم از کنار اتوبوس میگذشتم، ازپنجره دیدم دوباره شروع به شیطنت های خودشان کردند.لبخندی گوشه لبم پیدا شد و به راهم ادامه دادم.

13/12/1389                    
مهدی دریاب





نوع مطلب : داستان های ارسالی شما، 
برچسب ها : اسباب بازی، داستان کوتاه، داستان اسباب بازی، داستان ارسالی،


تبلیغات
    47131299645174229437.gif
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :